تمام امروز را روی تخت گذارندم و خودم را به شدت غرق افکارم کردم.بعد از ظهر با چهره ای که درماندگی ام را در نتیجه گیری نشان میداد بیرون رفتم .خودم تا حدودی جمع و جور کردم و به خاطر آوردم که احتمالن فردا باید به مدرسه بروم و تکالیفی هست که هنوز انجامشان نداده ام.در نهایت تلاش چند ساعته ام برای تصمیم گیری،دفترُ کتابم را جلوی تلویزیون پخش کردم تا در حالی که "پایتخت" میبینم تمرین های فیزیک را حل کنم.
این روز ها دغدغه هایم،صداهای سرسام آوری توی مغزم راه می اندازند؛البته همۀ شان در ظاهر برایم حل شده اند،اما من میدانم که اگر حتی برای چند ثانیه ریموتِ افکارم را روی زمین بگذارم،صداو انرژی آزاد شده شان،زودتر از همه خودم را کر میکند!
پ.ن:به تعداد تار مویی که روی سرم دارم،حرف برای نوشتن دارم،اما سمت دکمه ها می آیم زبانم بطور عجیبی قفل میشود!
پ:ن.۲:این روزها علاقه ام به شنیدن آهنگ های رستاک خیلی بیشتر از قبل شده است و حتی با اینکه از لحاظ "مود"هیچ اشتراکی با آنها ندارم،باز هم نمیتوانم از شنیدنشان بگذرم.