ریملی که ۲۴ ساعته نباشه و چهار ساعت‌ باهاش بیرون باشی،یه دلِ سیر گریه کنی و وقتی تو حموم یادت می‌اُفته که ریمل زده بودی ببینی که پخش نشده و مثل اولش مرتبه،ریمل نیست نعمت بهشتیه...

این روزا تنها چیزی که خوب پیش نمیره درس خوندنمه؛یه حسی بهم میگه اینم تا چندوقت دیگه درست میشه اما فکر این که دارم زمانو از دست میدم اذیتم میکنه.امروز صبح وقتی بیدار شدم عکسایی که زدم رو دیوار بعد یه مدت طولانی توجهمُ جلب کردن!اینکه بالاخره احساس خوبی که تو گذشته مونده بودُ یادم اومد،این که یادم اومد چه حسی تو هرکدوم از این عکسا گذاشتم،این که بعد این همه مدت دوباره تونستم حسش کنم...یه جورایی همون معجزه‌ایه که دنبالش بودم!

جدیدن از فکر کردن به آینده نمی‌ترسم؛میرم به سمتی که وقتی ۱۸ سالُ تموم کردم تموم جدابیتاشُ حس کرده باشم.۱۷ سالگی عجیب و حتی تا حدودی آزاردهنده بود،اما انقدر اتفاق جدید و جذاب داشت که نخوام مثل سالهای قبل خاطراتشو از ذهنم پاک کنم!اینکه چندین بار خط قرمزامو رد کردم باعث شد بفهمم "زندگی اونقدرام پیچیده نیس"  و همین یه جمله انقدر ذهنیتم رِ دربارهٔ همه‌چیز تغییر داد که بخوام به عنوان مهم‌ترین پُوینتِ ۱۷ سالگی در نظر بگیرمش:)))

پ.ن:اگه قرار باشه هر بار آهنگِ مودمُ آپلود کنم به نظرم یه آرشیو کامل درست میشه🤔