مامان یکشنبه تا پنج‌شنبهٔ هفتهٔ پیش را رفته بود شهرستان.حال "مامان‌جون" چندان خوب نبود.دیروز بیش‌تر بچه‌های کلاس رفته بودند اردو و من با صاد،نون و سین توی سالن میچرخیدیم.عینکم روی چشمانم نبود اما یک آن مامان را دیدم که از دفتر مدرسه بیرون می‌آید.بیش‌تر از دوستانم متعجب شده بودم،به سویش پا تند کردم و لباس‌های سر‌ تا پا تیره‌اش برای چند صدمِ ثانیه به چشمم آمدند.دستش را دیدم که روی دهانش میرود و چشمهایش...
با تمام وجود در آغوش گرفتمش و لب زدم: "مامان‌جون..؟!"
دستش را روی صورتم گذاشت و گفت:«ما داریم میریم؛اگه گریت گرفت جلوی خودتُ نگیر،باشه؟..»
***
احوالم به لطف تصمیم های عجیب سالهای راهنمایی هیچ نقصی ندارد!دریغ از یک قطره اشک.از دیروز حس پوچی وجودم را پر کرده؛نه پوچیِ حاصل از غم از دست دادنِ "مامان‌جون"! پوچیِ حاصل از دردی که نمیکشم،غصه‌ای که ندارم،احساسی که نمیکنم..؛تمام عصر را قریب پانصد مرتبه از خود پرسیده‌ام:پس در این دنیا چه چیزی میتواند برای من مهم بآشد؟!
دیروز وقتی موقع برگشتن به خانه وقتی به یکی از دوستانم گفتم:«مادربزرگم فوت کرده» کلمات آنقدر برایم نامفهوم بودند که شک داشتم که درست بیانشان کرده باشم.راستش خودم از کمی قبل‌تر میدانستم که این روزها احساساتم تا حدودی یخ زده اند اما حقیقتا تصور نمیکردم که در هفده سالُ یک ماهُ چند روزگی از فقدان احساسات طبیعی‌ام رنج ببرم!
پ.ن:برای اولین بار در زندگی‌ام آرزو میکنم که این بی‌حسی تنها یک کآبوس باشد..
پ.ن۲:صاد و نون این روز‌ها بیشتر از من به دنبال پیدا کردن راه حل برای بازگشت احساساتم هستند!