دورُ بر یک‌ماهِ دیگه اسباب‌کشی داریم.امشب آخرین شبیِ که تو خونه تنهآم.تا جایی که تونستم از این تنهایی استفاده کردم،هرچند که ذهنم خیلی دیر روشن شد و همهٔ کاراییُ که باید،انجام ندادم.تنهایی زندگی کردن خیلی جذآب‌تر از چیزیه که تصور میکردم(!)امید‌وارم تا بعد کنکور از تصمیمم برنگردم.اینجوری که حس میکنم همش بستگی به حآلِ مامان داره؛اما تلاشمُ میکنم که سر تصمیمم بمونم.میتونه جذاب‌ترین لحظه‌های زندگیمو رقم بزنه!

چهارشنبه بازم رفتم کآفهٔ همیشگی.آرامشی که اینبار گرفتم چند‌برابرِ همیشه بود چون چند دقیقه قبلش یه استرسِ عجیبُ تجربه کرده بودم.فک کنم دوسالی میشد که اینجوری نترسیده بودم.نمی‌دونم چرا ولی فکر میکنم بیشترین جایی که بعد اسباب کشی دلم براش تنگ میشه همین کآفه کمپانیه:)) شاید بخآطر اینِ که اکثر اوقات تنهایی رفتم؛یجورایی پناهگاهم محسوب میشه؛در هر صورت امید‌وآرم تا وقتی که برمیگردم سرجآش باشه🙂

امروز دآشتم کارای خونهَ رو انجآم میدادم.سه شنبه امتحانام شروع میشه،امیدوارم خوب پیش بره.همین الان که دارم مینویسم بُلیز‌شلوارِ مورد علاقمُ پوشیدم،روی تخت دراز کشیدم و منتظرم که خوآبم بیاد.به نظرم دلم برای این بالا هم تنگ میشه..

پ.ن:کافه کمپانی یه جای نُقلی و گوگور مگوره؛چند نفری که باهام اومدن [احتمالن] به اندازهٔ من لذت نبردن.

پ.ن۲:منظورم از "این بالا" تختمه.