امروز ظهر که آمدم خانه مامان پای تلفن بود،دستم را برایش بلند کردم و زیر لب سلام دادم.به شدت گرسنه بودم،دکمه های مانتو را باز کردم،به اتاق رسیدم و روی زمین پخش شدم.حرف‌های مامان را که [پشت تلفن] برای زندایی تعریف میکرد شنیدم و ندانستم که اشکها کی راهشان را روی صورتم پیدا کردند.مامان از خوآب دیشبش میگفت که با مامانجون کنار رودی نشسته بودند و او قصد وضو گرفتن داشته.مامان حس خوبی داشته و به مامانجون گفته:«مامان!دیدی گفتم حالت خوب میشه،بازم نماز میخونی؟»
تا مامان بیاید توی اتاق اشک هایم را پاک کردم اما مامان را که دیدم ،موقع سلام دادن صدایم لرزید و باز هم گریه‌ام گرفت.
یادم می‌آید مامان زمانی میگفت [بعضی از] تبریزی‌ها وقتی کسی فوت میکند،میگویند:«فلانی دنیایش را عوض کرده».این جمله آنقدر برایم ملموس و قآبل احترام است که نمیدانم چطور بیانش کنم.امروز با تمام وجود دلم میخوآست که تنها یک بارِ دیگر مامانجون را ببینم.دلم برایش تنگ شده است و درک نبودنش برایم بسیآر سخت است.برای اولین بار در عمر کوتاهم،دلم میخوآهد به بهشت زهرا بروم و ببینم،اشک بریزم و رفع دلتنگی کنم.نمی‌توآنم و حالا،دیگر نمیخواهم که فراموشش کنم.
پ.ن:جدا از دلی که برایش تنگ شده،نمی‌توانم بگویم که چقدر از دیدن احساساتم و جاری شدنشآن 
-هرچند کم- خوشحالم؛گمان میکردم که پوچی،دیوآنه‌ام کند!
پ.ن۲:نوشتم که یادم نرود دیوار سنگی‌ای که اطراف احساساتم ساخته بودم در چه روزی ترک برداشت.
پ.ن۳:میدانم چیزی که ذره ذره به خودم قبولانده‌ام به یکباره از بین نمی‌رود،میدانم که هنوز هم خیلی چیزها برایم قابل لمس نیستند،اما این روزها،همین که بدانم دیوار سفت و سختم ترک برداشته،کفایت می‌کند.