نگاه۱:دو ماه و پونزده روز از اسباب کشی میگذره.هفتادو پنج روزی که خیلی سخت،ولی بالاخره گذشت.روزای اول فکر میکردم که از این شهر متنفرم ولی خودمم میدونستم که حسم نمیتونه به اندازه تنفر قوی باشه.علاقۀ من به هر شهر دو حالت داره:

روزای خوبی داشتم،پس دوسش دارم.

روزای سختی داشتم،بازده شخصیتی بهتری داشتم،پس بیشتر دوسش دارم.


نگاه۲:دیروز روز غمگینی بود.حالم خراب بود.تا ظهر زل زدم به سقف.عصر دوش گرفتم.موهامو صاف کردم.لاک زدم.به حالت قابل تحمل تری غصه خوردم.ولی امروز روز بهتری بود.


نگاه۳:چند وقت پیش به یکی از دوستام گفتم "تنها راهی که میتونه تو رو به چیزی که میخوای برسونه ایمانه.فقط کافیه در مقابل تبدیل شدن  تفکراتت به ایمان مقاومت نکنی".داشتم فکر می کردم اگه این نظر منه،پس چرا  خودم نباید کاملا بهش عمل کنم؟!


نگاه۴:خیلی سعی کردم که مدرسمُ تغییر بدم ولی به دلایل خنده داری نشد.از یکشنبه/یک مهر میشم دانش‌آموز سال آخر فرزانگان۲ــه همدان.گفتم همدان؟.هفتاد و پنج روز پیش هیچ ایده‌ای نداشتم که شرایط میتونه تا چه حد متفاوت باشه.ابدا دلم نمی‌خواد در مورد خوب یا بد بودنش بگم.فقط میتونم بگم دارم سعی میکنم با این تفاوتا کنار بیام.


.نگاه۵:عکس برای چند روزه پیشه.ایده‌ش از پینترسته،من به جای بادکنکاش ازینا کشیدم