۳ مطلب با موضوع «تاریخ انزوا» ثبت شده است

خود متنبه شوندگی را با ما تَجرِبه کنید.

   به رسم هر سال،از اواخر خرداد تا اواسط تیر حالم متحول میشه و اصلا(در اصل) از حالت عادی خارج میشم.از هر نوع درد جسمی گرفته تا بی‌خوابی و تنگی نفس و یک عالم احساسات و هیجانات عجیب و به نظر خودم ترسناک که با قدرت با روح و روانم بازی میکنه و کلا شرایطی رو فراهم میکنه که از زندگی ساقط بشم.دوران بعد از این سقوط معمولا به استقآمت خودم بستگی داره.اگه دستمُ به یه‌جا بند کنم و خودم بکشم بالا،تابستون خوبی پیش رومه و حداکثر  تا آخر تیر خودم پیدآ میکنم و احتمالا تا آخر سال! حالم خوبه.اما وای اگه نتونم بلند بشم..

   معتقدم هیچکس به اندازهٔ خودِ آدم نمی‌تونه تو شرایط سخت به خودش کمک کنه.دقیقا به همین اندازه اطمینان دارم که هیچکسم به اندازهٔ خود آدم نمیتونه آدمُ عذاب بده،چپ و راست کنه و تغییر(!) ایجاد کنه.منشا این روزآی عجیب من برمیگرده به دوازده سیزده سالگی که بلوغ فکریم کم‌کم داشت شروع میشد.همون زمانی که من بودمُ یه عالمه ویژگی که باعث میشد از خودم بدم بیاد و انقدر همه‌چیز به نظرم آزاردهنده میومد که تصمیم گرفتم یه مدت به خودم سختی بدم تا وضعیتمُ "تا حدودی" رو به راه کنم.قرار نبود به این کار عادت کنم و هرسآل تکرار بشه،اما گویا از اون دیفالت‌ـاس که نمیشه تغییرشون داد-.-سختی که میگم یعنی رفتارایی که از خودم دوست نداشتمُ میذاشتم جلوم، بهشون فکر میکردم و انقدر خودمُ چپ و راست می‌کردم که دیگه تکرارشون نکنم.

تا جایی که یادم میاد این حالت از اواخر خرداد شروع میشد.نمی‌دونم به چه دلیلی،اما امسال تمام اعضاء و جوارحم دست به دست هم دادن که تا قبلِ تیر پروسه تکمیل بشه و چیزی برای تابستون نمونه.خودم حس میکنم اینبآر یکم سخت‌تره چون رسیدم به مرز ۱۸ سالگی و چیزایی که از خودم میخوام به یه حد خاصی رسیدن.

تنها مسئله‌ای که درک نمی‌کنم بهم ریختن وضعیت جسمیمه.نزدیک یک هفتس که موقع خواب مجبورم پاهامو بگیرم بالا چون حس میکنم تبدیل شدن به یه منبع گرمایی تجدید‌پذیر که اجازه نمیدن روی خوآبیدن تمرکز کنم!کف پاهام کاملا بی‌دلیل گرم میشه و من مجورم دور بزنم و پاهامو تکیه بدم به تاج تخت تا خوابم ببره.میگم بی‌دلیل چون عین همین شرایط برای پدرم اتفاق افتاده بود و یادمه که در نهایتِ پروسه درمانی هیچ‌کس دلیلی براش پیدا نکرد!البته اینکه پدرم توی ۵-۳۴ سالگی این وضعیتُ داشت و من توی ۱۷ سالُ چند ماهگی فقط مستعد بودنِ بدن منُ توی زمینه‌های ارثی نشون میده-__-

غیر از این،حس میکنم نفسم توی سینم حبس شده و نمیتونم آزادش کنم.یه خط در میون سر درد میگیرم،بدنم کوفتس -در حدی که الان خوآبم نمیبره!- دست و پام درد داره و به شکل خنده داری از دست راست به پای چپم سرایت میکنه و مدام گرم و سرد میشم و اصلا تکلیف بدنم روشن نیست.الانم با یه شلوارک و بولیز آستین بلند! پاهامُ تکیه دادم به تخت و منتظرم که یا خوآبم ببره،یا زودتر ساعت ۷ بشه که برم امتحانو بدم و بیام.

پ.ن:درست میشه:|

پ.ن۲:آخ گردنم🤦🏻‍♀️

  • نظرات
    • مسآفر
    • ۱۳/خرداد/۱۳۹۷

    غمی که نبودنش دیوآنه‌ میکند..!

    مامان یکشنبه تا پنج‌شنبهٔ هفتهٔ پیش را رفته بود شهرستان.حال "مامان‌جون" چندان خوب نبود.دیروز بیش‌تر بچه‌های کلاس رفته بودند اردو و من با صاد،نون و سین توی سالن میچرخیدیم.عینکم روی چشمانم نبود اما یک آن مامان را دیدم که از دفتر مدرسه بیرون می‌آید.بیش‌تر از دوستانم متعجب شده بودم،به سویش پا تند کردم و لباس‌های سر‌ تا پا تیره‌اش برای چند صدمِ ثانیه به چشمم آمدند.دستش را دیدم که روی دهانش میرود و چشمهایش...
    با تمام وجود در آغوش گرفتمش و لب زدم: "مامان‌جون..؟!"
    دستش را روی صورتم گذاشت و گفت:«ما داریم میریم؛اگه گریت گرفت جلوی خودتُ نگیر،باشه؟..»
    ***
    احوالم به لطف تصمیم های عجیب سالهای راهنمایی هیچ نقصی ندارد!دریغ از یک قطره اشک.از دیروز حس پوچی وجودم را پر کرده؛نه پوچیِ حاصل از غم از دست دادنِ "مامان‌جون"! پوچیِ حاصل از دردی که نمیکشم،غصه‌ای که ندارم،احساسی که نمیکنم..؛تمام عصر را قریب پانصد مرتبه از خود پرسیده‌ام:پس در این دنیا چه چیزی میتواند برای من مهم بآشد؟!
    دیروز وقتی موقع برگشتن به خانه وقتی به یکی از دوستانم گفتم:«مادربزرگم فوت کرده» کلمات آنقدر برایم نامفهوم بودند که شک داشتم که درست بیانشان کرده باشم.راستش خودم از کمی قبل‌تر میدانستم که این روزها احساساتم تا حدودی یخ زده اند اما حقیقتا تصور نمیکردم که در هفده سالُ یک ماهُ چند روزگی از فقدان احساسات طبیعی‌ام رنج ببرم!
    پ.ن:برای اولین بار در زندگی‌ام آرزو میکنم که این بی‌حسی تنها یک کآبوس باشد..
    پ.ن۲:صاد و نون این روز‌ها بیشتر از من به دنبال پیدا کردن راه حل برای بازگشت احساساتم هستند!
  • نظرات
    • مسآفر
    • ۲۳/ارديبهشت/۱۳۹۷

    تاریخ انزوا ۱

    برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
    • مسآفر
    • ۱۱/فروردين/۱۳۹۷
    به سراغ من اگر می آیی،
    هرطور که می خواهی بیا
    عمرا حتی آخ بگوید،
    بتن عمیق تنهایی من☕🌍

    [۷/فروردین/۱۳۹۷]