توی آینه خودش را می‌‌بیند که به اندازهٔ همیشه سرشار از زندگی است.گرما را روی گونه‌های سرخش احساس میکند.حالا بیش‌تر از هر زمانی آماده است.ابروهایش را به هم گره می‌زند و برای چند ثانیه به لبهایش مجال کش آمدن میدهد.دنبالهٔ لباسش را در دست میگیرد.نفس‌های کوتاه و آرام میکشد و تا رسیدن به ابتدای موسیقی صبر میکند.چشم از آینه میگیرد و به سمت دیوار شیشه‌ای آپارتمان میرود.پرده را کنار می‌زند.موسیقی به جایی که باید رسیده‌ است.حرکاتش را با چند قدم به جلو و چند قدم به عقب آغاز میکند.نگاهش را به شیشهٔ مقابلش می‌دوزد و قدم‌هایش را به چپ و راست میکشد.کمرش بالا و پایین میشود.کفش‌هایش قرمز اند.همان کفش‌های دفعهٔ قبل.تنها تفاوتی که به چشم میخورد رنگ موهایش است. موهایش حالا مشکی‌اند.این را چشم‌هایی از آپارتمان روبه‌رو میبیند.چشمهایی که در حال کتاب خواندن بودند و حالا عینک از رویشان برداشته میشود تا به نقطه‌ای در آن سوی خیابان خیره شوند.دنبالهٔ لباس را میان انگشتانش می‌فشارد و سه دور روی پاشنهٔ کفش میچرخد.حرکاتش را از سر میگیرد،اما اینبار ابتدا به چپ و راست و سپس جلو و عقب می‌رود.آرنج‌هاش به تندی باز و بسته میشوند.بی‌آنکه چشم از مقابلش بگیرد نوشیدنی را توی لیوان پایه بلند میریزد و دقتش را جمع میکند که نوشیدنی سر ریز نشود.لحظه‌ای را از دست نمی‌دهد،لیوان را بدست میگیرد و روی کاناپه مورد علاقه‌اش لم می‌دهد.پاهای رقاصه حالا به تندترین حالت ممکن حرکت میکنند.برای پایان دنبالهٔ لباسش را بار دیگر میگیرد و پی در پی می‌‌چرخد،دستی که پارچه لبآس را گرفته بالا می‌آورد،ژست میگیرد و بالاخره می ایستد؛موسیقی تمام شده است.مرد فکر می‌کند که شاید یک روز رقاصه‌ای‌ برای خود اختیآر کند‌ اما اطمینان ندارد که رقاصه‌اش بتواند به خوبی رقآصهٔ ساختمان رو‌به‌رو،روی پاشنه بچرخد.منتظر می‌ماند که سرش را بالا بیاورد و او را ببیند،سپس لیوانش را بالا می‌گیرد و با اشاره‌ای به او،جرعه‌ای می‌نوشد.