۶ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «Mp3 پلاس» ثبت شده است

!Dear insecurity

 

 
Dear insecurity
?​When you gonna take your hands off me
​When you ever gonna let me be
?​Proud of who I am
​Oh insecurity
?​When you gonna take your hands off me
​When you ever gonna let me be
?​Just the way I am
[More]
 
پ.ن:با تچکر از دکتر:*
  • نظرات
    • مسآفر
    • ۳/شهریور/۱۳۹۷

    !What a waste of a lovely night

    امشب یه حس بامزه‌ای دارم؛کاملن حس میکنم که از یه زمانی به بعد قراره بیشتره اوقات این حسُ داشته باشم.خیلی خوب نیس،اما دوسش دارم.یه چیزی مثل دفعهٔ اولی که لالالندُ دیدم.یِ جورایی ناامیدم ولی راحت لبخند میزنم...

    عجیبه،ولی آزاردهنده نیست:)))
    پ.ن:این آهنگُ بعدن کوتاهش میکنم،قاعدتا لازم نیست تمامش اینجا باشه،ولی الان برای این‌کار حوصله ندارم!
     
     
  • نظرات
    • مسآفر
    • ۷/خرداد/۱۳۹۷

    روحـ[یهٔ] سرکشِ تسخیرشده!

    یآدم می‌آید زمانی که بچه‌تر و بازیگوش‌تر بودم بهتر از این روز‌ها زندگی‌ام را پیش‌ می‌بردم.دیوانگی میکردم اما همه‌چیز طبق نقشه‌های شوم بچه‌گانه‌ام پیش‌ میرفت.در ظاهر یک نوجوآنِ عجیب و در حال بلوغ که حوصله خودش را هم ندارد بودم اما تا خودم را تنها می‌یافتم نیشم شل میشد و نقشه‌های [نسبتا] شومم را عملی میکردم.در تمام آن سالها درس خوآندن آنقدر برایم بی‌اهمیت بود که هرگز متوجه نشدم ذهنم،کاملا از اولویتِ عجیبی! که گویا آیندهٔ‌ شغلی‌ام را تعیین خواهد کرد منحرف شده.خنده‌دار است که حتی در آن مواقع هم نمره‌ها طوری نبودند که خانواده دست‌کم متوجه کم کاری‌ها و "سر در جاهای دیگر گرم بودن"ها شوند.البته اعتراف میکنم که به صورت اجمالی همه‌چیز را تحت کنترل داشتم و اگر کسی متوجه میشد [بیش‌تر] جای تعجب داشت.

    یک نوجوان با روحیه‌ای که عادت به اجبار کردن خود به کارهای دوست‌نداشتی[اش] ندارد و حالا در سال آخر دبیرستان،کوهی از کارهای دوست‌نداشتی را در مقابل خود می‌‌بیند.روح سرکشی که خودش را به درُ دیوار وجود می‌کوبد تا تنها "چیز‌هایی که دوست دارد" را بیاموزد و پی‌شآن را بگیرد.راستش همیشه کسانی را که میگفتند:«کاش فلان موقع کسی بود که فلان‌چیز را بهم یآدآوری میکرد» توی دلم سرزنش می‌کردم.چرا که معتقد بودم آدمها خودشان برای حال و آینده‌شان تصمیم میگرند و وظیفه دارند که پای تصمیمشان بایستند.اما حالا به طرز خنده‌داری خودم جزء همان دسته افراد قرار گرفته‌ام و روزی یکبار حسرتِ داشتنِ آدمی که در آن روز‌ها دست‌کم یکبار بهم میگفت:«لازم نیست تک تک ابعاد وجودت را تغییر بدهی و تمام وقتت را صرف آن کنی» را میخورم.شرایطی که در آن قرار دارم خنده‌دار و احمقانه بنظر می‌رسد.عملا در ساده‌ترین مشکلی که می‌توآنم در تمام زندگی‌ام داشته باشم مانند آهویی خرامان در گل۱! گیر کرده‌ام.قسمتی از عقلم میگوید:«بهانه می‌آوری،آدم تلاش کردن نیستی» اما قسمت اعظمش می‌داند که دست‌کم برای چیز‌هایی که می‌خواهم تا خودِ رسیدن تلاش می‌کنم.این روزها به سردرگمی مضحکی دچارم که دوست‌دارم هرچه زودتر ترتیبش را بدهم و خودِ همیشگی‌ام شوم!

    ۱:برگرفته از تکیه کلام یکی از معلمآن دوران دبیرستانِ آن بزرگوآر.

     

  • نظرات
    • مسآفر
    • ۴/خرداد/۱۳۹۷

    رقاصه‌ای از ساختمان رو ‌به ‌رو

    توی آینه خودش را می‌‌بیند که به اندازهٔ همیشه سرشار از زندگی است.گرما را روی گونه‌های سرخش احساس میکند.حالا بیش‌تر از هر زمانی آماده است.ابروهایش را به هم گره می‌زند و برای چند ثانیه به لبهایش مجال کش آمدن میدهد.دنبالهٔ لباسش را در دست میگیرد.نفس‌های کوتاه و آرام میکشد و تا رسیدن به ابتدای موسیقی صبر میکند.چشم از آینه میگیرد و به سمت دیوار شیشه‌ای آپارتمان میرود.پرده را کنار می‌زند.موسیقی به جایی که باید رسیده‌ است.حرکاتش را با چند قدم به جلو و چند قدم به عقب آغاز میکند.نگاهش را به شیشهٔ مقابلش می‌دوزد و قدم‌هایش را به چپ و راست میکشد.کمرش بالا و پایین میشود.کفش‌هایش قرمز اند.همان کفش‌های دفعهٔ قبل.تنها تفاوتی که به چشم میخورد رنگ موهایش است. موهایش حالا مشکی‌اند.این را چشم‌هایی از آپارتمان روبه‌رو میبیند.چشمهایی که در حال کتاب خواندن بودند و حالا عینک از رویشان برداشته میشود تا به نقطه‌ای در آن سوی خیابان خیره شوند.دنبالهٔ لباس را میان انگشتانش می‌فشارد و سه دور روی پاشنهٔ کفش میچرخد.حرکاتش را از سر میگیرد،اما اینبار ابتدا به چپ و راست و سپس جلو و عقب می‌رود.آرنج‌هاش به تندی باز و بسته میشوند.بی‌آنکه چشم از مقابلش بگیرد نوشیدنی را توی لیوان پایه بلند میریزد و دقتش را جمع میکند که نوشیدنی سر ریز نشود.لحظه‌ای را از دست نمی‌دهد،لیوان را بدست میگیرد و روی کاناپه مورد علاقه‌اش لم می‌دهد.پاهای رقاصه حالا به تندترین حالت ممکن حرکت میکنند.برای پایان دنبالهٔ لباسش را بار دیگر میگیرد و پی در پی می‌‌چرخد،دستی که پارچه لبآس را گرفته بالا می‌آورد،ژست میگیرد و بالاخره می ایستد؛موسیقی تمام شده است.مرد فکر می‌کند که شاید یک روز رقاصه‌ای‌ برای خود اختیآر کند‌ اما اطمینان ندارد که رقاصه‌اش بتواند به خوبی رقآصهٔ ساختمان رو‌به‌رو،روی پاشنه بچرخد.منتظر می‌ماند که سرش را بالا بیاورد و او را ببیند،سپس لیوانش را بالا می‌گیرد و با اشاره‌ای به او،جرعه‌ای می‌نوشد.

     
  • نظرات
    • مسآفر
    • ۳/خرداد/۱۳۹۷

    یک نفر،همین حوالی

    چند وقت پیش یه نفر میگفت «ما مسئول دوست داشتن‌ـای دیگران نیستیم.»

    اول این که این‌کار میتونه چند تا دلیل داشته باشه؛اول اینکه شاید خودمون یکی دیگه رو دوست داشته باشیم؛ینی این حسی که یه نفر از طرف ما میخواد رو به کسه دیگه‌ای داشته بآشیم و بخوایم که این حسو از کسه دیگه‌ای بگیریم.

    دوم اینکه طوری که حتی خودمون نتونیم بیانش کنیم با فرد مورد نظر جور نباشیم و حتی گاهی بین خودمون و او انقدر فاصله - یا به بیان بهتر تفاوت - ببینیم که حتی نخوایم به دوست داشتنش و دوست داشته شدن از طرفش فکر کنیم.

    سوم اینکه بدون دلیل نخوایمش! ساعتها فکر کنیم،تمام زوایای شخصیتشو پیش خودمون بالا و پایین کنیم،متوجه خوبیاش باشیم اما بازم دلمون نخواد که نخواد.

    نه اینکه دوست داشتن و نرسیدن سخت نباشه‌ها،سخته،احتمالا خیلیم سخته.اما به نظرم عذاب وجدانی که آدم بخاطر دوست نداشتنِ کسی که بهش محبت میکنه،میگیره خیلی آزاردهنده و مسخرس.من تا مدتها اهمیت نمیدادم و خیلی راحت به آدمایی که دوستشون داشتم مشغول بودم.اما این روزا تو ذهنم پر از تردیده.نمی‌دونم وظیفم در قباله کسایی که دلم نمیخوادشون و بهم محبت میکنن چیه.حتی راه همیشه‌‌ام دیگه جوآب نمیده.همیشه اول خودمُ میذاشتم جای اون آدما و سعی میکردم حالشونو درک کنم و طبق اون عمل میکردم.تو این مدت هزاربار این کار‌ُ کردم،اما هر بار به این نتیجه میرسم که اگه من روزی جای اونا باشم ابداً دنبالِ اون آدم نمیرم،توی قلبم نگهش میدارم و خوشبختیُ لبخندشو آرزو میکنم.

    پ.ن:منظورم فقط به دوست داشتن بین جنسهای مخالف نیست،منظورم تمام تیپ‌های دوست داشتنه.

     

  • نظرات
    • مسآفر
    • ۲/خرداد/۱۳۹۷

    ریمل اند استاف

    ریملی که ۲۴ ساعته نباشه و چهار ساعت‌ باهاش بیرون باشی،یه دلِ سیر گریه کنی و وقتی تو حموم یادت می‌اُفته که ریمل زده بودی ببینی که پخش نشده و مثل اولش مرتبه،ریمل نیست نعمت بهشتیه...

    این روزا تنها چیزی که خوب پیش نمیره درس خوندنمه؛یه حسی بهم میگه اینم تا چندوقت دیگه درست میشه اما فکر این که دارم زمانو از دست میدم اذیتم میکنه.امروز صبح وقتی بیدار شدم عکسایی که زدم رو دیوار بعد یه مدت طولانی توجهمُ جلب کردن!اینکه بالاخره احساس خوبی که تو گذشته مونده بودُ یادم اومد،این که یادم اومد چه حسی تو هرکدوم از این عکسا گذاشتم،این که بعد این همه مدت دوباره تونستم حسش کنم...یه جورایی همون معجزه‌ایه که دنبالش بودم!

    جدیدن از فکر کردن به آینده نمی‌ترسم؛میرم به سمتی که وقتی ۱۸ سالُ تموم کردم تموم جدابیتاشُ حس کرده باشم.۱۷ سالگی عجیب و حتی تا حدودی آزاردهنده بود،اما انقدر اتفاق جدید و جذاب داشت که نخوام مثل سالهای قبل خاطراتشو از ذهنم پاک کنم!اینکه چندین بار خط قرمزامو رد کردم باعث شد بفهمم "زندگی اونقدرام پیچیده نیس"  و همین یه جمله انقدر ذهنیتم رِ دربارهٔ همه‌چیز تغییر داد که بخوام به عنوان مهم‌ترین پُوینتِ ۱۷ سالگی در نظر بگیرمش:)))

    پ.ن:اگه قرار باشه هر بار آهنگِ مودمُ آپلود کنم به نظرم یه آرشیو کامل درست میشه🤔

     

  • نظرات
    • مسآفر
    • ۳۱/فروردين/۱۳۹۷
    به سراغ من اگر می آیی،
    هرطور که می خواهی بیا
    عمرا حتی آخ بگوید،
    بتن عمیق تنهایی من☕🌍

    [۷/فروردین/۱۳۹۷]