۱۰ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «isolation» ثبت شده است

برای مسآفر۲

اعترآف میکنم هنوزم دارم فیلم می‌بینم:|

+اصلا بحث این نیس که آخر عاقبت من چی میشه،بحث اینه که من هنوز پر از سردرگمیم! نیازم به تنهایی هر روز بیشتر از دیروز میشه ولی فرصتش هر روز کمتر از دیروز پیش میاد!

+با توجه به اینکه آرزو بر جوانان عیب نیست،خودمُ توی نشیمن آپارتمان نقلیِ اجاره‌ای با راهروی تنگ و بدون آسانسورش تصور میکنم،در حالی که وسط زمستون از روی تاپم سوئیشرت پوشیدم،جورابمُ تا روی زانو بالا کشیدم و برای اینکه گرمم نشه شلوارک پامه.روی کاناپهٔ نرم مُقَژقِژم نشستم،پتوی نازک محبوبم کنارمه و درحالی که  بویکا:آندسپیوتد یا جان‌ویک۲ یا فایک کلاب یا نمی‌دونم چی‌چی رو برای بار نمی‌دونم چندم میبینم،انقد بستنی وانیلی بخورم که مغزم یخ بزنه و تا موقعی که خوآبم ببره به خودم فحش بدم که چرا بازم سرم درد میکنه:))))

+زیادی رویایی شد،من میرم موز بردارم:))))

+این روزآ انقد همه‌چی پیچیدس که "یه همچین وضعیتی‌"ام آرزوست:)))

  • نظرات
    • مسآفر
    • ۲/شهریور/۱۳۹۷

    خوی سرکشِ در معرض سرکوب .

    قبلا درباره احوالات اولِ تابستان هر سالم نوشته بودم.راستش از همآن روز که امتحاناتم تمام شد،تصمیم گرفتم زیاد  این حالات را پر و بال ندهم تا دست‌کم خود باعث تشدیدشان نشوم.تا حدودی هم موفق بوده‌ام لکن از لحاظ جسمی،هنوز با نسخهٔ اصلی‌ام فاصله دارم.خواب‌هآی تنظیم ناشده دارم و امکان ندارد که شبها بیشتر از چهار سآعت را یکسره بخوآبم.دمای بدنم عادیست اما احساس گرمای شدید امانم نمی‌دهد.نمیدآنم برای ترنسفرم هر نوجوآن این چیزها لازم است یا چه! اما من شرایط عجیبی را تجربه میکنم.

    ناگفته نمآند که از لحآظ ذهنی در کمآل آرامش به شدت به هم ریخته‌ام! حقیقتا ده‌ها ایده برای مفیدتر کردن زیستن خود در ذهن دارم اما مهم‌ترینشآن پشت‌سر گذاشتن کنکور است.حال در زمانی که باید خود را به شدت غرق مطالعه کنم،اندیشه‌های! هیجان انگیزم برای سآختن خویش حتی برای سآعتی ذهنم را رها نمیکنند و این کارهایم را به شدت عقب می‌اندازد!

    +در کنار تمام اینها،خوی سرکشم هنوز هم بیدار است و فکرهای عجیب و غریب را روآنهٔ ذهن پنجشنبه بازارم! میکند.

  • نظرات
    • مسآفر
    • ۱۶/تیر/۱۳۹۷

    کآش فردا حال همه‌مآن خوب باشد..

    انقد همه‌جآ بحث کنکوریاس حس میکنم منم فردآ کنکور دارم😑

    هر کسی تو زندگیش یه‌سری فکر و آرزو داره ولی بعضی موقع‌ها آدم انقدر غرق رویاهاش میشه که "حالُ زندگی کردن" یادش میره.خودمُ میگم.یادم رفته که یکماهِ پیش بزرگترین آرزوم رسیدن به امروز بود.امروز آرزوم اینه که برسم به سالِ دیگه.کل دغدغم اینه که امروز بره و فردا بیاد.امروزُ فقط بخاطر رسیدن به فردا میگذرونم.امروزُ حیف میکنم که برسم به فردایی که قراره برا رسیدن به فردآش صبر کنم!

    +شآید این کارا ته‌موندهٔ بچگیه..شاید قراره تا چند وقت دیگه درست بشه.

    +فردا صبح باید زودتر بیدار بشم.باید مشخص کنم که قراره دقیقا چیکار کنم.

    +می‌دونم این یکیُ نباید بلند بگم،ولی بازم! زده به سرم.دلم میخوآد بیشتر از قبل تنها باشم.

  • نظرات
    • مسآفر
    • ۸/تیر/۱۳۹۷

    جهان در جدال و حال من و...

    یک سالُ نیم یا بیشتر بود که شاهین نجفی گوش نمیکردم.فک کنم کارِ بدی کردم که دوباره شروع کردم ولی مثل یه هوسِ شدیده که باید برطرف بشه.

    احتمالن اسباب کشی میوفته یکشنبه.با دوستام خداحافظی کردم و برا شهریور سال دیگه قرار گذاشتم.دوستای خوبین.از خودم میترسم که تو این یکسال بیشتر عقب بکشم.راستش با تمام فراز و نشیب این چند سال بالاخره تصمیم گرفتم که خودمُ قبول کنم.حداقل واسه یه مدت.رآکد بودن چیز خوبی نیست،ولی تغییراتِ مداوم آدمُ خسته میکنه.

    +مینویسم که بعداً یادم بیاد:صاد و نون دوستایِ خیلی خوبین.

    +کاش سالِ خوبی باشه،برا هممون.

  • نظرات
    • مسآفر
    • ۶/تیر/۱۳۹۷

    وقتی مسآفر بلند حرف می‌زند.

    باورم نمیشه که امشبُ بیدار موندم.با مسئله "به همه چیز فکر کردن" کنار اومدم.میدونم که قرار هر روز،هر ساعت، هر لحظه تغییر کنم،اما دیگه ‌نمی‌ترسم.از این به بعد سعی نمیکنم خودم باشم.از این به بعد خودمم.
    پ.ن:به وقت خداحافظی با آخرین بهآر
  • نظرات
    • مسآفر
    • ۲۹/خرداد/۱۳۹۷

    /:IDGAF

    همین رفتارای اطرآفیان بآعث میشه من مثل آب خوردن احساسمو بذارم کنار.ینی فک میکنن سرکوب کردن سخته؟:/

    نق میزنن،سعی میکنی راضی نگهشون داری،دور ورشون میداره.

    +آدم اشتبآه میکنه..روش قدیمی رو ادامه میدیم!

    +کاش بتونم یکم دیگه سآکت بمونم،نبآید کار دست خودم بدم.

  • نظرات
    • مسآفر
    • ۱۳/خرداد/۱۳۹۷

    خود متنبه شوندگی را با ما تَجرِبه کنید.

       به رسم هر سال،از اواخر خرداد تا اواسط تیر حالم متحول میشه و اصلا(در اصل) از حالت عادی خارج میشم.از هر نوع درد جسمی گرفته تا بی‌خوابی و تنگی نفس و یک عالم احساسات و هیجانات عجیب و به نظر خودم ترسناک که با قدرت با روح و روانم بازی میکنه و کلا شرایطی رو فراهم میکنه که از زندگی ساقط بشم.دوران بعد از این سقوط معمولا به استقآمت خودم بستگی داره.اگه دستمُ به یه‌جا بند کنم و خودم بکشم بالا،تابستون خوبی پیش رومه و حداکثر  تا آخر تیر خودم پیدآ میکنم و احتمالا تا آخر سال! حالم خوبه.اما وای اگه نتونم بلند بشم..

       معتقدم هیچکس به اندازهٔ خودِ آدم نمی‌تونه تو شرایط سخت به خودش کمک کنه.دقیقا به همین اندازه اطمینان دارم که هیچکسم به اندازهٔ خود آدم نمیتونه آدمُ عذاب بده،چپ و راست کنه و تغییر(!) ایجاد کنه.منشا این روزآی عجیب من برمیگرده به دوازده سیزده سالگی که بلوغ فکریم کم‌کم داشت شروع میشد.همون زمانی که من بودمُ یه عالمه ویژگی که باعث میشد از خودم بدم بیاد و انقدر همه‌چیز به نظرم آزاردهنده میومد که تصمیم گرفتم یه مدت به خودم سختی بدم تا وضعیتمُ "تا حدودی" رو به راه کنم.قرار نبود به این کار عادت کنم و هرسآل تکرار بشه،اما گویا از اون دیفالت‌ـاس که نمیشه تغییرشون داد-.-سختی که میگم یعنی رفتارایی که از خودم دوست نداشتمُ میذاشتم جلوم، بهشون فکر میکردم و انقدر خودمُ چپ و راست می‌کردم که دیگه تکرارشون نکنم.

    تا جایی که یادم میاد این حالت از اواخر خرداد شروع میشد.نمی‌دونم به چه دلیلی،اما امسال تمام اعضاء و جوارحم دست به دست هم دادن که تا قبلِ تیر پروسه تکمیل بشه و چیزی برای تابستون نمونه.خودم حس میکنم اینبآر یکم سخت‌تره چون رسیدم به مرز ۱۸ سالگی و چیزایی که از خودم میخوام به یه حد خاصی رسیدن.

    تنها مسئله‌ای که درک نمی‌کنم بهم ریختن وضعیت جسمیمه.نزدیک یک هفتس که موقع خواب مجبورم پاهامو بگیرم بالا چون حس میکنم تبدیل شدن به یه منبع گرمایی تجدید‌پذیر که اجازه نمیدن روی خوآبیدن تمرکز کنم!کف پاهام کاملا بی‌دلیل گرم میشه و من مجورم دور بزنم و پاهامو تکیه بدم به تاج تخت تا خوابم ببره.میگم بی‌دلیل چون عین همین شرایط برای پدرم اتفاق افتاده بود و یادمه که در نهایتِ پروسه درمانی هیچ‌کس دلیلی براش پیدا نکرد!البته اینکه پدرم توی ۵-۳۴ سالگی این وضعیتُ داشت و من توی ۱۷ سالُ چند ماهگی فقط مستعد بودنِ بدن منُ توی زمینه‌های ارثی نشون میده-__-

    غیر از این،حس میکنم نفسم توی سینم حبس شده و نمیتونم آزادش کنم.یه خط در میون سر درد میگیرم،بدنم کوفتس -در حدی که الان خوآبم نمیبره!- دست و پام درد داره و به شکل خنده داری از دست راست به پای چپم سرایت میکنه و مدام گرم و سرد میشم و اصلا تکلیف بدنم روشن نیست.الانم با یه شلوارک و بولیز آستین بلند! پاهامُ تکیه دادم به تخت و منتظرم که یا خوآبم ببره،یا زودتر ساعت ۷ بشه که برم امتحانو بدم و بیام.

    پ.ن:درست میشه:|

    پ.ن۲:آخ گردنم🤦🏻‍♀️

  • نظرات
    • مسآفر
    • ۱۳/خرداد/۱۳۹۷

    احساساتی که خیلی زود بازگشتند!

    امروز ظهر که آمدم خانه مامان پای تلفن بود،دستم را برایش بلند کردم و زیر لب سلام دادم.به شدت گرسنه بودم،دکمه های مانتو را باز کردم،به اتاق رسیدم و روی زمین پخش شدم.حرف‌های مامان را که [پشت تلفن] برای زندایی تعریف میکرد شنیدم و ندانستم که اشکها کی راهشان را روی صورتم پیدا کردند.مامان از خوآب دیشبش میگفت که با مامانجون کنار رودی نشسته بودند و او قصد وضو گرفتن داشته.مامان حس خوبی داشته و به مامانجون گفته:«مامان!دیدی گفتم حالت خوب میشه،بازم نماز میخونی؟»
    تا مامان بیاید توی اتاق اشک هایم را پاک کردم اما مامان را که دیدم ،موقع سلام دادن صدایم لرزید و باز هم گریه‌ام گرفت.
    یادم می‌آید مامان زمانی میگفت [بعضی از] تبریزی‌ها وقتی کسی فوت میکند،میگویند:«فلانی دنیایش را عوض کرده».این جمله آنقدر برایم ملموس و قآبل احترام است که نمیدانم چطور بیانش کنم.امروز با تمام وجود دلم میخوآست که تنها یک بارِ دیگر مامانجون را ببینم.دلم برایش تنگ شده است و درک نبودنش برایم بسیآر سخت است.برای اولین بار در عمر کوتاهم،دلم میخوآهد به بهشت زهرا بروم و ببینم،اشک بریزم و رفع دلتنگی کنم.نمی‌توآنم و حالا،دیگر نمیخواهم که فراموشش کنم.
    پ.ن:جدا از دلی که برایش تنگ شده،نمی‌توانم بگویم که چقدر از دیدن احساساتم و جاری شدنشآن 
    -هرچند کم- خوشحالم؛گمان میکردم که پوچی،دیوآنه‌ام کند!
    پ.ن۲:نوشتم که یادم نرود دیوار سنگی‌ای که اطراف احساساتم ساخته بودم در چه روزی ترک برداشت.
    پ.ن۳:میدانم چیزی که ذره ذره به خودم قبولانده‌ام به یکباره از بین نمی‌رود،میدانم که هنوز هم خیلی چیزها برایم قابل لمس نیستند،اما این روزها،همین که بدانم دیوار سفت و سختم ترک برداشته،کفایت می‌کند.
  • نظرات
    • مسآفر
    • ۲۹/ارديبهشت/۱۳۹۷

    غمی که نبودنش دیوآنه‌ میکند..!

    مامان یکشنبه تا پنج‌شنبهٔ هفتهٔ پیش را رفته بود شهرستان.حال "مامان‌جون" چندان خوب نبود.دیروز بیش‌تر بچه‌های کلاس رفته بودند اردو و من با صاد،نون و سین توی سالن میچرخیدیم.عینکم روی چشمانم نبود اما یک آن مامان را دیدم که از دفتر مدرسه بیرون می‌آید.بیش‌تر از دوستانم متعجب شده بودم،به سویش پا تند کردم و لباس‌های سر‌ تا پا تیره‌اش برای چند صدمِ ثانیه به چشمم آمدند.دستش را دیدم که روی دهانش میرود و چشمهایش...
    با تمام وجود در آغوش گرفتمش و لب زدم: "مامان‌جون..؟!"
    دستش را روی صورتم گذاشت و گفت:«ما داریم میریم؛اگه گریت گرفت جلوی خودتُ نگیر،باشه؟..»
    ***
    احوالم به لطف تصمیم های عجیب سالهای راهنمایی هیچ نقصی ندارد!دریغ از یک قطره اشک.از دیروز حس پوچی وجودم را پر کرده؛نه پوچیِ حاصل از غم از دست دادنِ "مامان‌جون"! پوچیِ حاصل از دردی که نمیکشم،غصه‌ای که ندارم،احساسی که نمیکنم..؛تمام عصر را قریب پانصد مرتبه از خود پرسیده‌ام:پس در این دنیا چه چیزی میتواند برای من مهم بآشد؟!
    دیروز وقتی موقع برگشتن به خانه وقتی به یکی از دوستانم گفتم:«مادربزرگم فوت کرده» کلمات آنقدر برایم نامفهوم بودند که شک داشتم که درست بیانشان کرده باشم.راستش خودم از کمی قبل‌تر میدانستم که این روزها احساساتم تا حدودی یخ زده اند اما حقیقتا تصور نمیکردم که در هفده سالُ یک ماهُ چند روزگی از فقدان احساسات طبیعی‌ام رنج ببرم!
    پ.ن:برای اولین بار در زندگی‌ام آرزو میکنم که این بی‌حسی تنها یک کآبوس باشد..
    پ.ن۲:صاد و نون این روز‌ها بیشتر از من به دنبال پیدا کردن راه حل برای بازگشت احساساتم هستند!
  • نظرات
    • مسآفر
    • ۲۳/ارديبهشت/۱۳۹۷

    تاریخ انزوا ۱

    برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
    • مسآفر
    • ۱۱/فروردين/۱۳۹۷
    به سراغ من اگر می آیی،
    هرطور که می خواهی بیا
    عمرا حتی آخ بگوید،
    بتن عمیق تنهایی من☕🌍

    [۷/فروردین/۱۳۹۷]