۳ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «xo نوشت» ثبت شده است

برای مسآفر۲

اعترآف میکنم هنوزم دارم فیلم می‌بینم:|

+اصلا بحث این نیس که آخر عاقبت من چی میشه،بحث اینه که من هنوز پر از سردرگمیم! نیازم به تنهایی هر روز بیشتر از دیروز میشه ولی فرصتش هر روز کمتر از دیروز پیش میاد!

+با توجه به اینکه آرزو بر جوانان عیب نیست،خودمُ توی نشیمن آپارتمان نقلیِ اجاره‌ای با راهروی تنگ و بدون آسانسورش تصور میکنم،در حالی که وسط زمستون از روی تاپم سوئیشرت پوشیدم،جورابمُ تا روی زانو بالا کشیدم و برای اینکه گرمم نشه شلوارک پامه.روی کاناپهٔ نرم مُقَژقِژم نشستم،پتوی نازک محبوبم کنارمه و درحالی که  بویکا:آندسپیوتد یا جان‌ویک۲ یا فایک کلاب یا نمی‌دونم چی‌چی رو برای بار نمی‌دونم چندم میبینم،انقد بستنی وانیلی بخورم که مغزم یخ بزنه و تا موقعی که خوآبم ببره به خودم فحش بدم که چرا بازم سرم درد میکنه:))))

+زیادی رویایی شد،من میرم موز بردارم:))))

+این روزآ انقد همه‌چی پیچیدس که "یه همچین وضعیتی‌"ام آرزوست:)))

  • نظرات
    • مسآفر
    • ۲/شهریور/۱۳۹۷

    /:Katalavaino

    امروز صبح از وقتی چشمامُ باز کردم این آهنگه تو مغزم پخش شده.آخرین باری که شنیدمش نزدیک دو سال پیش بود.اصن نمی‌فهمم چی میگه،یادمه اون موقع‌ هم از ریتمش خوشم اومده بود.از صبح دارم یه سری اصواتِ نامفهوم از خودم در میارم:|
    +یونانیه.
  • نظرات
    • مسآفر
    • ۱۵/خرداد/۱۳۹۷

    وی به تنظیمآت کارخانه،ورژن آخر بازگشته است.

    دورُ بر یک‌ماهِ دیگه اسباب‌کشی داریم.امشب آخرین شبیِ که تو خونه تنهآم.تا جایی که تونستم از این تنهایی استفاده کردم،هرچند که ذهنم خیلی دیر روشن شد و همهٔ کاراییُ که باید،انجام ندادم.تنهایی زندگی کردن خیلی جذآب‌تر از چیزیه که تصور میکردم(!)امید‌وارم تا بعد کنکور از تصمیمم برنگردم.اینجوری که حس میکنم همش بستگی به حآلِ مامان داره؛اما تلاشمُ میکنم که سر تصمیمم بمونم.میتونه جذاب‌ترین لحظه‌های زندگیمو رقم بزنه!

    چهارشنبه بازم رفتم کآفهٔ همیشگی.آرامشی که اینبار گرفتم چند‌برابرِ همیشه بود چون چند دقیقه قبلش یه استرسِ عجیبُ تجربه کرده بودم.فک کنم دوسالی میشد که اینجوری نترسیده بودم.نمی‌دونم چرا ولی فکر میکنم بیشترین جایی که بعد اسباب کشی دلم براش تنگ میشه همین کآفه کمپانیه:)) شاید بخآطر اینِ که اکثر اوقات تنهایی رفتم؛یجورایی پناهگاهم محسوب میشه؛در هر صورت امید‌وآرم تا وقتی که برمیگردم سرجآش باشه🙂

    امروز دآشتم کارای خونهَ رو انجآم میدادم.سه شنبه امتحانام شروع میشه،امیدوارم خوب پیش بره.همین الان که دارم مینویسم بُلیز‌شلوارِ مورد علاقمُ پوشیدم،روی تخت دراز کشیدم و منتظرم که خوآبم بیاد.به نظرم دلم برای این بالا هم تنگ میشه..

    پ.ن:کافه کمپانی یه جای نُقلی و گوگور مگوره؛چند نفری که باهام اومدن [احتمالن] به اندازهٔ من لذت نبردن.

    پ.ن۲:منظورم از "این بالا" تختمه.

  • نظرات
    • مسآفر
    • ۲۸/ارديبهشت/۱۳۹۷
    به سراغ من اگر می آیی،
    هرطور که می خواهی بیا
    عمرا حتی آخ بگوید،
    بتن عمیق تنهایی من☕🌍

    [۷/فروردین/۱۳۹۷]