قبل از آخرین نامه.


نگاه۱:دو ماه و پونزده روز از اسباب کشی میگذره.هفتادو پنج روزی که خیلی سخت،ولی بالاخره گذشت.روزای اول فکر میکردم که از این شهر متنفرم ولی خودمم میدونستم که حسم نمیتونه به اندازه تنفر قوی باشه.علاقۀ من به هر شهر دو حالت داره:

روزای خوبی داشتم،پس دوسش دارم.

روزای سختی داشتم،بازده شخصیتی بهتری داشتم،پس بیشتر دوسش دارم.


نگاه۲:دیروز روز غمگینی بود.حالم خراب بود.تا ظهر زل زدم به سقف.عصر دوش گرفتم.موهامو صاف کردم.لاک زدم.به حالت قابل تحمل تری غصه خوردم.ولی امروز روز بهتری بود.


نگاه۳:چند وقت پیش به یکی از دوستام گفتم "تنها راهی که میتونه تو رو به چیزی که میخوای برسونه ایمانه.فقط کافیه در مقابل تبدیل شدن  تفکراتت به ایمان مقاومت نکنی".داشتم فکر می کردم اگه این نظر منه،پس چرا  خودم نباید کاملا بهش عمل کنم؟!


نگاه۴:خیلی سعی کردم که مدرسمُ تغییر بدم ولی به دلایل خنده داری نشد.از یکشنبه/یک مهر میشم دانش‌آموز سال آخر فرزانگان۲ــه همدان.گفتم همدان؟.هفتاد و پنج روز پیش هیچ ایده‌ای نداشتم که شرایط میتونه تا چه حد متفاوت باشه.ابدا دلم نمی‌خواد در مورد خوب یا بد بودنش بگم.فقط میتونم بگم دارم سعی میکنم با این تفاوتا کنار بیام.


.نگاه۵:عکس برای چند روزه پیشه.ایده‌ش از پینترسته،من به جای بادکنکاش ازینا کشیدم

  • نظرات
    • مسآفر
    • ۲۷/شهریور/۱۳۹۷

    .What about

    چطوره که همین الان بیخیال همه‌چی بشم و سعی کنم انقد بخوآبم تا بمیرم؟
    شاید امروز،روزِ عقب نشینی‌ــه.
  • نظرات
    • مسآفر
    • ۱۷/شهریور/۱۳۹۷

    خواهرِ نسل جوان!

    لیریکه آهنگای‌ نسل جوان کم کم داره به کتابچه اشعار "پسران در هنگام بلوغ-مسعود،جهانی" تبدیل میشه.مثلن موقعی که آرش ای پی اسمِ یکی از آهنگاشو میذاره نالوتی‌ و داخلش از موچین! استفاده میکنه:|.منظورم اینه که خب از مسیح انتظار بیش‌تر از این نمیره،ولی آخه آرش ای پی حیف بود:|
    +به عنوان یکی از نوجوان‌های درحال ترنسفرم [به جوان] این مرز و بوم،کرک پر نمونده برام:| 
    +من میرم "سیاچشمون" گوش کنم بلکه بشوره ببره🤦🏻‍♀️.
    پ.ن:امشب قرار بود ساعت ۱۰:۳۰ خواب باشم.الان ۱:۳۰عــه🤷🏻‍♀️
  • نظرات
    • مسآفر
    • ۱۴/شهریور/۱۳۹۷

    !Dear insecurity

     

     
    Dear insecurity
    ?​When you gonna take your hands off me
    ​When you ever gonna let me be
    ?​Proud of who I am
    ​Oh insecurity
    ?​When you gonna take your hands off me
    ​When you ever gonna let me be
    ?​Just the way I am
    [More]
     
    پ.ن:با تچکر از دکتر:*
  • نظرات
    • مسآفر
    • ۳/شهریور/۱۳۹۷

    .Willpower

    از وقتی تصمیم گرفتم وزنمُ دوکیلو ببرم بالا یه کیلو اومده پایین.

    +تاداااااا

  • نظرات
    • مسآفر
    • ۲/شهریور/۱۳۹۷

    برای مسآفر۲

    اعترآف میکنم هنوزم دارم فیلم می‌بینم:|

    +اصلا بحث این نیس که آخر عاقبت من چی میشه،بحث اینه که من هنوز پر از سردرگمیم! نیازم به تنهایی هر روز بیشتر از دیروز میشه ولی فرصتش هر روز کمتر از دیروز پیش میاد!

    +با توجه به اینکه آرزو بر جوانان عیب نیست،خودمُ توی نشیمن آپارتمان نقلیِ اجاره‌ای با راهروی تنگ و بدون آسانسورش تصور میکنم،در حالی که وسط زمستون از روی تاپم سوئیشرت پوشیدم،جورابمُ تا روی زانو بالا کشیدم و برای اینکه گرمم نشه شلوارک پامه.روی کاناپهٔ نرم مُقَژقِژم نشستم،پتوی نازک محبوبم کنارمه و درحالی که  بویکا:آندسپیوتد یا جان‌ویک۲ یا فایک کلاب یا نمی‌دونم چی‌چی رو برای بار نمی‌دونم چندم میبینم،انقد بستنی وانیلی بخورم که مغزم یخ بزنه و تا موقعی که خوآبم ببره به خودم فحش بدم که چرا بازم سرم درد میکنه:))))

    +زیادی رویایی شد،من میرم موز بردارم:))))

    +این روزآ انقد همه‌چی پیچیدس که "یه همچین وضعیتی‌"ام آرزوست:)))

  • نظرات
    • مسآفر
    • ۲/شهریور/۱۳۹۷

    کتابِ معرفت عزیز

    برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
    • مسآفر
    • ۲۹/مرداد/۱۳۹۷

    فدای مظلومیتت سید..

    انریکه:))))) تو:))))) لبنان:))))) کنسرت:))))) داره:)))))

  • نظرات
    • مسآفر
    • ۲۷/مرداد/۱۳۹۷

    میهمان داریم.

    ما اینجا ۴ تا بچهٔ فامیل داریم که دلم میخواد جدا جدا ببرم یه گوشه تا میخورن بزنمشون.شایدم پنج تا.یا شاید نُه نفر میهمان بالغ.

    تو تستــآی مکرری که دادم درصد سادیسمم هیچوقت بیش‌تر از صفر نبوده،ولی الان دلم میخوآد یه شوکرِ صورتیِ براق میداشتم.جالبه که صورتی‌‌ به هیچ وجه رنگ مورد علاقم نیست.

  • نظرات
    • مسآفر
    • ۲۳/مرداد/۱۳۹۷

    استیصال،لَست آپدیت

    داشتم فک میکردم اگه الان پاشم برم بیرون یه چیز‌برگر بخورم با سون آپ،میتونم برگردم به اون چیزی که بودم؟

    +هنوز کاملا نااُمید نشدم ولی بنظرم هر لحظه داره بدتر میشه.

    +عکس مالِ دو شب قبل از اسباب کشی ـه.

  • نظرات
    • مسآفر
    • ۲۳/مرداد/۱۳۹۷

    😕Ew guys

    شخصا طرفدآر رابطه گوگولی مگولی زوجین تازه مزدوج شده با همدیگه،و بالاخاص با فرزند جاست مِیْدِ‌شونم ولی باید قبول کنیم بعضی رفتارا تو جمع یکم چیزه😕
    +مردِ ۳۶ ساله‌ای ر‌ در نظر بگیرید که از سکوت جمع برای درآوُردنه صدای بوسه و "هولولولولوووو" و گفتنه چیزی مثل "گیگیلیه بابا" استفاده میکنه😕
    +خانومِ ۳۰ ساله‌ای ر‌ در نظر بگیرید که در طول مهمونی در حال قربون صدقه رفتن با صدای بلند و متمایل کردن بحث جمع به سمت نوعِ غذای بچه،تعداد آب خوردنش در طول روز و تعداد پی‌پی‌هاش پِر ویک هست و جوری رفتار میکنه که من شخصا فکر می‌کنم ایشون فقط مامانه😕
    +محبت خیلی خوبه،یکی از آرزوهای خود من اینه که مآدر بشم،ولی به نظرم هرچیزی که از حد بگذره جذابیتشو از دست میده.
  • نظرات
    • مسآفر
    • ۹/مرداد/۱۳۹۷

    شب‌خیزدآری..

    وقتی این موقع شب (یا حتی صبح) میرم تو آشپزخونه غیر از سوپ و یه بسته ساقه طلایی چیزه دیگه‌ای گیرم نمیاد:/

    +معلومه که سآقه طلاییُ انتخاب میکنم.

  • نظرات
    • مسآفر
    • ۲۶/تیر/۱۳۹۷

    به همون همیشگی..

    +شما کار خودتونُ بکنید،اگه نشدم به...؟

    +به...؟

    +بگین؟

    +چرا اینجوری نگاه می‌کنین؟!جواب بدین:/

    +عه!به جهنم دیگه:/



    پ.ن:دآغان این چه وضعه بیان کردنه؟کل کلاس رفت رو هوا-__-

  • نظرات
    • مسآفر
    • ۲۳/تیر/۱۳۹۷

    خوآب

    چرا من هرچی بیشتر میخوآبم بیشتر خوآبم میاد ولی هر چی بیشتر کمتر میخوآبم کمتر بیشتر خوآبم میآد🤔؟

    +الکی گیر دادم یا چی؟

  • نظرات
    • مسآفر
    • ۱۶/تیر/۱۳۹۷

    !I’m just a sucker for pain

    حیفه که الان ازش حرف نزنم چون میدونم چند سال دیگه انقدر راحت نمیتونم بگم!

    بعضی موقع‌ها،همون حس‌ـآی ممنوعه‌ای ر دارم که نباید!میزنه به سرم،دقیقا میرم سراغ چیزیایی که میدونم برام ضرر داره،چه روحی چه جسمی،لذت داره ولی پشیمونیش کم نیست!

    +عکس برای جادۀ خلخال ــه.

  • نظرات
    • مسآفر
    • ۱۶/تیر/۱۳۹۷

    خوی سرکشِ در معرض سرکوب .

    قبلا درباره احوالات اولِ تابستان هر سالم نوشته بودم.راستش از همآن روز که امتحاناتم تمام شد،تصمیم گرفتم زیاد  این حالات را پر و بال ندهم تا دست‌کم خود باعث تشدیدشان نشوم.تا حدودی هم موفق بوده‌ام لکن از لحاظ جسمی،هنوز با نسخهٔ اصلی‌ام فاصله دارم.خواب‌هآی تنظیم ناشده دارم و امکان ندارد که شبها بیشتر از چهار سآعت را یکسره بخوآبم.دمای بدنم عادیست اما احساس گرمای شدید امانم نمی‌دهد.نمیدآنم برای ترنسفرم هر نوجوآن این چیزها لازم است یا چه! اما من شرایط عجیبی را تجربه میکنم.

    ناگفته نمآند که از لحآظ ذهنی در کمآل آرامش به شدت به هم ریخته‌ام! حقیقتا ده‌ها ایده برای مفیدتر کردن زیستن خود در ذهن دارم اما مهم‌ترینشآن پشت‌سر گذاشتن کنکور است.حال در زمانی که باید خود را به شدت غرق مطالعه کنم،اندیشه‌های! هیجان انگیزم برای سآختن خویش حتی برای سآعتی ذهنم را رها نمیکنند و این کارهایم را به شدت عقب می‌اندازد!

    +در کنار تمام اینها،خوی سرکشم هنوز هم بیدار است و فکرهای عجیب و غریب را روآنهٔ ذهن پنجشنبه بازارم! میکند.

  • نظرات
    • مسآفر
    • ۱۶/تیر/۱۳۹۷

    من و دکتر،شما و سایرین

    اون‌ شب که داشتیم با نون چرت و پرت میگفتیم بهم گفت با این وضعیت فقط مونده من و تو پتو رو بکشیم رو سرمون و یوآشکی با هم حرف بزنیم!پر بیرآهم نمی‌گفت،چون الان تو دههٔ نود خیلی مسخرس که دو‌تا دختر ۱۷ ساله مجبور باشن بخاطر غر زدن ماماناشون کمتر باهم صحبت کنن:/
    خلاصه بحث همین بود تا جایی که نون گفت عموم وقتی نامزدش زنگ میزد میگفت:«سلام مهندس!» و جمع رِ ترک میکرد.بعد از اینکه کلی خندیدیم گفتم [درسته ما نوعه رابطمون اون شکلی نیست ولی بخاطر محدودیتا] ازین به بعد منم هروقت با تو حرف بزنم میگم:«سلام دکتر»!
    این همه آسمون ریسمون برا این بود که بگم ازین به بعد بجای "نون" از دکتر استفاده میکنم!
    +دکتر دوست فوق‌العاده‌ ایه،بنظرم کمتر کسی میتونه کشفش کنه،اما اگه کسی این کارو بکنه خوش به حالش میشه:))
    +نمی‌دونم آیندم شبیه چیزی که دلم میخواد میشه یا نه،ولی یادم نمیره که دکتر همیشه چجوری دلمُ به خودم گرم میکنه.
    +دلم میخوآد دکترم به همهٔ آرزوهاش برسه و اینکه خیرخوآه‌ترین آدمیه که من دیدم.
  • نظرات
    • مسآفر
    • ۱۶/تیر/۱۳۹۷

    کآش فردا حال همه‌مآن خوب باشد..

    انقد همه‌جآ بحث کنکوریاس حس میکنم منم فردآ کنکور دارم😑

    هر کسی تو زندگیش یه‌سری فکر و آرزو داره ولی بعضی موقع‌ها آدم انقدر غرق رویاهاش میشه که "حالُ زندگی کردن" یادش میره.خودمُ میگم.یادم رفته که یکماهِ پیش بزرگترین آرزوم رسیدن به امروز بود.امروز آرزوم اینه که برسم به سالِ دیگه.کل دغدغم اینه که امروز بره و فردا بیاد.امروزُ فقط بخاطر رسیدن به فردا میگذرونم.امروزُ حیف میکنم که برسم به فردایی که قراره برا رسیدن به فردآش صبر کنم!

    +شآید این کارا ته‌موندهٔ بچگیه..شاید قراره تا چند وقت دیگه درست بشه.

    +فردا صبح باید زودتر بیدار بشم.باید مشخص کنم که قراره دقیقا چیکار کنم.

    +می‌دونم این یکیُ نباید بلند بگم،ولی بازم! زده به سرم.دلم میخوآد بیشتر از قبل تنها باشم.

  • نظرات
    • مسآفر
    • ۸/تیر/۱۳۹۷

    میفرماد:مرا بخوآن به کاکتوس ماندن..

    این عکسه رو هدرُ دوسال و نیم پیش گرفتم.اون موقع حتی موضع عکس گرفتنم نداشتم.عکس از پشتِ شیشهٔ ماشینه.اون چرخُ فلک مالِ یه پارکِ متروکه بود.فک کنم یه بار از کنارش رد شدم.وقتی حوصلم سر میره این عکسه‌رو نگاه میکنم.همهٔ حسایی که میخوآم توش هست.

    +من یا مشکلاتمُ حل می‌کنم یا باهاشون کنار میام.اگه هیچ‌کدوم از دستم برنیاد حواسمو پرت میکنم.خیلیم حرفه‌ای اینکارو میکنم.بدون درد بدون خونریزی.خودمم نمی‌فهمم چجوری میگذرونم .خیــــلی کار احمقانه‌ایه،ولی حداقل درد نداره.

    +نمی‌دونم چرا دارم اینا رو اینجا مینویسم.

  • نظرات
    • مسآفر
    • ۷/تیر/۱۳۹۷

    جهان در جدال و حال من و...

    یک سالُ نیم یا بیشتر بود که شاهین نجفی گوش نمیکردم.فک کنم کارِ بدی کردم که دوباره شروع کردم ولی مثل یه هوسِ شدیده که باید برطرف بشه.

    احتمالن اسباب کشی میوفته یکشنبه.با دوستام خداحافظی کردم و برا شهریور سال دیگه قرار گذاشتم.دوستای خوبین.از خودم میترسم که تو این یکسال بیشتر عقب بکشم.راستش با تمام فراز و نشیب این چند سال بالاخره تصمیم گرفتم که خودمُ قبول کنم.حداقل واسه یه مدت.رآکد بودن چیز خوبی نیست،ولی تغییراتِ مداوم آدمُ خسته میکنه.

    +مینویسم که بعداً یادم بیاد:صاد و نون دوستایِ خیلی خوبین.

    +کاش سالِ خوبی باشه،برا هممون.

  • نظرات
    • مسآفر
    • ۶/تیر/۱۳۹۷

    طلا مالِ ایران بود،تو مشتش بود،عه!

    رونالدو اسطورس،به شدت قوی و تحسین برانگیزه،من همیشه طرفدارش بودم ولی امشب از این که نتونست گل بزنه خیلی خوشحال شدم!
    +موقعی که بیرانوند پنالتی رو گرفت بنظرم جذاب‌ترین قسمت بازی بود.
    +دربارهٔ چیزی که داور زده بود میشه گفت از کمیاب‌ترین جنساس و دمِ ساقی‌ش گرم؛طرف ۹۷ دیقه تو فضا بود!
  • نظرات
    • مسآفر
    • ۵/تیر/۱۳۹۷

    خدافنچ ج.ج :)))

    بنظرم بوی این نرم کننده جدیده که به موهآم زدم خیلی خوبه.در حدی که اگه قرآر باشه بخوآبم بنظرم خواب خوبی میشه.قرار نبود فوتبالُ نگاه کنم،ولی نفهمیدم کی تلویزیونُ روشن کردم!

    +ایران خوب بازی کرد.این آخرا دلم میخوآست مساوی بشه،ولی قیافه دِخِآ رو که میدیدم به این فک میکردم که یه جورایی دلم نمیخوآد اسپانیا ببازه!

    +امیدوارم بخآطرِ این بازی سختم که شده [دست‌کم] تا نیمه نهایی برن بالا.

    +دلم میخوآد پرتغال به هیچ‌وجه صعود نکنه؛لازمه که انتقام زحمتای اسپانیا تو بازی قبلی گرفته بشه!

    +کل ج.ج منتظر نظر من بودن🤦🏻‍♀️

  • نظرات
    • مسآفر
    • ۳۱/خرداد/۱۳۹۷

    حالا دقیقا چه کسی را بیدار کنم؟

    چند دیقه پیش نمی‌‌دونم برا چندمین بار از خوآب پریدم.وحشتنا‌ک‌ترین خوابی بود که تا حالا دیدم! اولین واکنشم این بود که فکر کردم ساعت گوشیم خراب شده.بنظرم الان حداقل باید ۶ صبح می‌بود..

    +الان منم و خوابی که تیکه پاره شده و خستگی‌ای که بیرون نرفته.

    +نزدیک ۱۲خوآبیده بودم ولی حس میکنم تو این دو ساعت اندازه دو قرن کشیده شدم!

    +دلم میخوآد بخوابم ولی می‌ترسم!اول باید برم مامانمُ ببینم..

  • نظرات
    • مسآفر
    • ۳۰/خرداد/۱۳۹۷

    وقتی مسآفر بلند حرف می‌زند.

    باورم نمیشه که امشبُ بیدار موندم.با مسئله "به همه چیز فکر کردن" کنار اومدم.میدونم که قرار هر روز،هر ساعت، هر لحظه تغییر کنم،اما دیگه ‌نمی‌ترسم.از این به بعد سعی نمیکنم خودم باشم.از این به بعد خودمم.
    پ.ن:به وقت خداحافظی با آخرین بهآر
  • نظرات
    • مسآفر
    • ۲۹/خرداد/۱۳۹۷

    😍Viva españa

    پیکه و رآموس کنار هم سی درصد علاقه من به فوتبالُ تشکیل میدن:))
    +ناچو خوبه ولی من هنوز برا کآسیاس غصه میخورم:(

    پ.ن:کاسیاس چه ربطی به ناچو داشت؟منظورم دخیا بود😐
  • نظرات
    • مسآفر
    • ۲۵/خرداد/۱۳۹۷

    بالاخره کتاب😍

    پریروز جلد اول خاطرات [یک] خوناشامُ خریدم.کلّش ۷ جلده که بعضی قسمتا خاطرات الیناس،ولی بیش‌تر از زبان راویه.یه سریه دیگه داره که از زبانِ استفنن‌ـه ولی نمیدونم چند جلده.به نظر من اون سری از این قشنگ تره.در هر صورت هردو جزء لیست کتابایین که دوست‌دارم دوباره بخونمشون^_^

    +چندتا کتاب دارم تو کتابخونه که دوست دارم قبل تابستون بخونمشون.اولیش گیله مردِ بزرگ علویه.

    +حس میکنم از دیشب که نظر بابامُ درباره اون موضوع۱پرسیدم سبک‌تر شدم.راحت‌تر تصمیم میگیرم؛این خیلی خوبه:o

    ۱:بعداً.

  • نظرات
    • مسآفر
    • ۱۵/خرداد/۱۳۹۷

    لیستِ فیلمهای مسآفر

    یه سریآلِ جدید دارن میسازن که اسپین آف ـه Orginals و The Vampire Diariesـــه.اسمشم The Legacies می‌باشه:))) قراره [از] اول پاییز از cw پخش بشه.به احتمال زیاد نه استفن هست نه دیمن:(

    با دیمن کاری ندارم ولی اگه استفن نباشه دیدنش نمیتونه خیلی جذاب باشه.تو لیست بازیگرایی که IMDb گذاشته فقط الاریک و جرمی و مت از TVD هستن.

    یه سریاله دیگه‌ام هست که اسمش V-warsــه،ایان سامرهالدر کاراکتر اصلیشه و بنظرم چیز جذابی میآد.فعلا منتظرم تریلر یا پوستر رسمیش منتشر بشه:)))

    توی سینمایی‌ها‌هم خیلی مشتاقم که کیفیت اصلیه ددپول(۲) و جامپ‌استریت۲۳ رو زودتر ببینم.خیلی حیفه که حجم نتم به اندازه‌ای نیست که بتونم نتفلیکس و cw رو همیشه داشته باشم:( البته اگه داشته باشمم از الان به بعد دیگه وقتشو ندارم،در واقع نباید داشته باشم:/

  • نظرات
    • مسآفر
    • ۱۵/خرداد/۱۳۹۷

    /:Katalavaino

    امروز صبح از وقتی چشمامُ باز کردم این آهنگه تو مغزم پخش شده.آخرین باری که شنیدمش نزدیک دو سال پیش بود.اصن نمی‌فهمم چی میگه،یادمه اون موقع‌ هم از ریتمش خوشم اومده بود.از صبح دارم یه سری اصواتِ نامفهوم از خودم در میارم:|
    +یونانیه.
  • نظرات
    • مسآفر
    • ۱۵/خرداد/۱۳۹۷

    /:IDGAF

    همین رفتارای اطرآفیان بآعث میشه من مثل آب خوردن احساسمو بذارم کنار.ینی فک میکنن سرکوب کردن سخته؟:/

    نق میزنن،سعی میکنی راضی نگهشون داری،دور ورشون میداره.

    +آدم اشتبآه میکنه..روش قدیمی رو ادامه میدیم!

    +کاش بتونم یکم دیگه سآکت بمونم،نبآید کار دست خودم بدم.

  • نظرات
    • مسآفر
    • ۱۳/خرداد/۱۳۹۷

    خود متنبه شوندگی را با ما تَجرِبه کنید.

       به رسم هر سال،از اواخر خرداد تا اواسط تیر حالم متحول میشه و اصلا(در اصل) از حالت عادی خارج میشم.از هر نوع درد جسمی گرفته تا بی‌خوابی و تنگی نفس و یک عالم احساسات و هیجانات عجیب و به نظر خودم ترسناک که با قدرت با روح و روانم بازی میکنه و کلا شرایطی رو فراهم میکنه که از زندگی ساقط بشم.دوران بعد از این سقوط معمولا به استقآمت خودم بستگی داره.اگه دستمُ به یه‌جا بند کنم و خودم بکشم بالا،تابستون خوبی پیش رومه و حداکثر  تا آخر تیر خودم پیدآ میکنم و احتمالا تا آخر سال! حالم خوبه.اما وای اگه نتونم بلند بشم..

       معتقدم هیچکس به اندازهٔ خودِ آدم نمی‌تونه تو شرایط سخت به خودش کمک کنه.دقیقا به همین اندازه اطمینان دارم که هیچکسم به اندازهٔ خود آدم نمیتونه آدمُ عذاب بده،چپ و راست کنه و تغییر(!) ایجاد کنه.منشا این روزآی عجیب من برمیگرده به دوازده سیزده سالگی که بلوغ فکریم کم‌کم داشت شروع میشد.همون زمانی که من بودمُ یه عالمه ویژگی که باعث میشد از خودم بدم بیاد و انقدر همه‌چیز به نظرم آزاردهنده میومد که تصمیم گرفتم یه مدت به خودم سختی بدم تا وضعیتمُ "تا حدودی" رو به راه کنم.قرار نبود به این کار عادت کنم و هرسآل تکرار بشه،اما گویا از اون دیفالت‌ـاس که نمیشه تغییرشون داد-.-سختی که میگم یعنی رفتارایی که از خودم دوست نداشتمُ میذاشتم جلوم، بهشون فکر میکردم و انقدر خودمُ چپ و راست می‌کردم که دیگه تکرارشون نکنم.

    تا جایی که یادم میاد این حالت از اواخر خرداد شروع میشد.نمی‌دونم به چه دلیلی،اما امسال تمام اعضاء و جوارحم دست به دست هم دادن که تا قبلِ تیر پروسه تکمیل بشه و چیزی برای تابستون نمونه.خودم حس میکنم اینبآر یکم سخت‌تره چون رسیدم به مرز ۱۸ سالگی و چیزایی که از خودم میخوام به یه حد خاصی رسیدن.

    تنها مسئله‌ای که درک نمی‌کنم بهم ریختن وضعیت جسمیمه.نزدیک یک هفتس که موقع خواب مجبورم پاهامو بگیرم بالا چون حس میکنم تبدیل شدن به یه منبع گرمایی تجدید‌پذیر که اجازه نمیدن روی خوآبیدن تمرکز کنم!کف پاهام کاملا بی‌دلیل گرم میشه و من مجورم دور بزنم و پاهامو تکیه بدم به تاج تخت تا خوابم ببره.میگم بی‌دلیل چون عین همین شرایط برای پدرم اتفاق افتاده بود و یادمه که در نهایتِ پروسه درمانی هیچ‌کس دلیلی براش پیدا نکرد!البته اینکه پدرم توی ۵-۳۴ سالگی این وضعیتُ داشت و من توی ۱۷ سالُ چند ماهگی فقط مستعد بودنِ بدن منُ توی زمینه‌های ارثی نشون میده-__-

    غیر از این،حس میکنم نفسم توی سینم حبس شده و نمیتونم آزادش کنم.یه خط در میون سر درد میگیرم،بدنم کوفتس -در حدی که الان خوآبم نمیبره!- دست و پام درد داره و به شکل خنده داری از دست راست به پای چپم سرایت میکنه و مدام گرم و سرد میشم و اصلا تکلیف بدنم روشن نیست.الانم با یه شلوارک و بولیز آستین بلند! پاهامُ تکیه دادم به تخت و منتظرم که یا خوآبم ببره،یا زودتر ساعت ۷ بشه که برم امتحانو بدم و بیام.

    پ.ن:درست میشه:|

    پ.ن۲:آخ گردنم🤦🏻‍♀️

  • نظرات
    • مسآفر
    • ۱۳/خرداد/۱۳۹۷
    به سراغ من اگر می آیی،
    هرطور که می خواهی بیا
    عمرا حتی آخ بگوید،
    بتن عمیق تنهایی من☕🌍

    [۷/فروردین/۱۳۹۷]